|
|
|
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید: در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید: روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها ، دیروزها! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من ، با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند بجای تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامن گیرخاک! بی تو ، دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 19:38 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
ایام سوگواری سید الشهدا بر همگان تسلیت باد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 12:31 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن که با فریاد هر تیری بر آری ناله ها از نای هر حیوان صحرایی ولی آگه نیی از حال بره ای در شام تنهائی الا ای مرد صحرا گرد - ای صیاد تیر انداز در آن شبها که سر مست از شکار بره آهو درون بستر نازی زمانی دیده را بر هم بگذار وگوش را وا کن بفرمان مروت چشم دل را سوی صحرا کن بگوش جان و دل بشنو صدای ضجه های ماده آهویی که خون گرم فرزند عزیزش – کرده رنگین دشت و صحرا را و با پستان پر شیرش به هر سو در پی فرزند میپوید دلش پر داغ و لبش خاموش تمام دشت را در آرزوی جستن فرزند میپوید --------------------------------------------
لا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن تو حال کودک بی مادری را هیچ میدانی؟ غم آن بره آهو را ز بانگ جانگدازش هیچ میخوانی؟ تومیدانی که آن آهو بره شبها سر خود را ز غمها میزند بر سنگ؟ همه شامش بود دلگیر همه صبحش بود دلتنگ؟ تو آنروزی که صید بره آهو میکنی سر مست نگاهت هیچ بر چشم نجیب مادر او هست؟ طپش های دل پر داغ مادر را نمیبینی؟ دلت بر حال آن بی زبان آهو نمیسوزد؟ ز آه اونمیترسی؟ در این آغاز بد فرجام- آخر را نمیبینی؟
----------------------------------------------------- تو هنگامی که خونین میکنی رنگین پر و بال کبوتر را چنین اندیشه داری که این سیمین تنان آسمانی جوجه یی دارند؟ نمیدانی اگرمادر به خون غلطد تمام جوجه ها بی دانه میمانند؟ و به امید مادر منتظر در لانه میمانند؟ ------------------------------------
الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن ببانگ ناله تیری سکوت دلپذیر دشت را مشکن بفرمان هوسبازی بخاک و خون مکش هر لحظه فرزندان صحرا را بحال آهوان بی زبان اندیشه باید کرد از این راهی که هر جاندار را بی جان کنی برگرد بخون رنگین مکن بال کبوترهای زیبا را ---------------------------------------
در آن ساعت که میگیری هدف – حیوان صحرا را بچشمانش نگاهی کن ببین در برق چشمش التماس را که با در ماندگی در لحظه های مرگ میگوید: (( ایا صیاد رحمی کن – مرنجان نیم جانم را پر و بالم بکن اما مسوزان استخوانم را)) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 19:20 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان صادقانه تكرار مي شود وانسان هاي بي قرار هميشه منتظرند.قلب پرتپش بر بلنداي سحر مي ايستد ودرانتظار, قامتي سبز مي روياند. چه كس خواهدآمد, تامحرم قلب غمگين وهمنشين رويايي شبهاي تار اين اسير گمشده باشد؟ اي بهترين؛ گلهاي سرخ را به يادت بر پيراهن نيلي ام سنجاق مي كنم ونگاه منتظرم رابرسينه كبود افق پيوند مي زنم ودردفترخاطراتم, الفباي كهنه زندكي رابانامت صرف مي كنم. بودنت رادرآبي آب,دربلنداي سحر,دربلنداي آسمان,ازابتداي وجود تابيكران حضور,احساس كرده ام, اما بي تابم براي وصال باتو... آمدنت وديدنت برايم قصه ايست ناتمام. تومي آيي,اما زودتر, به خاطر اشكهاي جاري ام , زودتر... اي اميد رهايي ام! بياو درجاده بي انتهاي حضور,دستم رابگير وباخود ببر. بي توازهمه جاگريزانم ودل به هيج كس نميسپارم.نقش تودرقاب پنجره ام است,توكه باچشم هايي به رنگ عسل,دريگانه فضاي آبي محوشده اي, بيا...به تمناي وصال... اي تكیه گاه درد هاي ناگفته ام! اي معني لبخند,معني انتظار,معني تپش,بگذاربنوشم قطره آبي به خنكاي دستت. اي ناجي عاطفه! به نامت سوگند,بي توبارها درغبارتنهايي شكستم,و دور از تو بارها درزندان غم به زنجيركشيده شدم. اي همرنگ الماس! درحضورخلوت تو, شراب رادرجام مينايي مي نوشم,تادوباره رنگين شوم. ازخود بي خود شوم. تاآسماني شوم... اي صاحب دل هاي آسماني! ديدنت براي عاشقان زميني! ديدن پروانه هاست,وازتوسرودن معني فرداهاست. وباتوبودن: لحظه ی باراني , لحظه ي شفاف شدن , لحظه ي مهتاب بودن و تا ابد سرمست گشتن است.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 6:57 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
می آیم ...می آیم
با جویبار که در من جاریست با ابرها که فکرهای طویلم هستند می آیم... با موهایم: ادامه ی عطر سپید یاس با چشمهایم : تجربه ی غلیظ تاریکی با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار می آیم ...می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که دوست می دارند و در آستانه ی پر عشق ایستاده اند و به آفتاب ... سلامی دوباره خواهم کرد د---ر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 11:21 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه میتوان باور کرد بعد از لحظهای با تو بودن تو به آنسوی نا شناخته ها بروی امروز کسی که دوستش میداری هست اما دریغ از فردا پس دستها را بگشای نور حقیقت را به قلبت جاری ساز و محبت را به انسانها تا در فردایی برای خود بی توشه نباشی . آیا در رستاخیز به مانند کودکی تازه متولد شده ترسان وگریان خواهی بود یا..................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 8:41 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
آتشی بود و فسرد رشته ای بود و گسست دل چو از بند تو رست جام جادویی اندوه شکست آمدم تا به تو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخۀ بی برگی لیک دیدم که توبر چهرۀ امیدم خندۀ مرگی وه چه شیرین است بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود پای کوبیدن وه چه شیرین است از تو ای بوسۀ سوزندۀ مرگ آور چشم پوشیدن وه چه شیرین است از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن در به روی غم دل بستن که بهشت اینجاست تو همان به که نیندیشی به من و درد روان سوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 17:37 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
یادش به خیر باد آن روزهای کودکی و خنده های شاد آن قیل و قال مدرسه ، ان مهر و آن وداد آن روزگار راحت آسایش خیال و آن خوابهای امن در بستر نسیم با لالای باد یادش به خیر باد یادش به خیر باد آن کوچه باغ ها و درخت اقاقیا با خوشه های گل که به هر شاخه بسته بود مانند چلچراغ آن مردم صمیمی و آن غصه های کم و آن نعمت زیاد یادش به خیر باد در آن زمان دور هر بی کسی به خانه مردم راه داشت دل های اهل کوچه و برزن یگانه بود هر خانه ای به خانه همسایه راه داشت مردم همه به یاری هم می شتافتند با روح اعتماد یادش به خیر باد آواز کوچه باغی شب های پر سکوت رنگ خیال داشت آن شعر و زمزمه ها در سکوت شب طعم وصال داشت در آن زمان به پهنه گیتی جدل نبود انسان به جای شیر و پلنگ و گراز و ببر ضرب المثل نبود یادش به خیر باد آن شوق و آن نشاط آن صلح و آشتی و آن مهر و آن وداد آن روزهای خوب و آن خنده های شاد آن دستهای گرم و آن روح اتحاد یادش به خیر باد یادش به خیر باد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 8:7 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام امروز هم یه مطلب در مورد ویندوز اگه یه وقت یه برنامه قدیمی دارید که زیر ویندوز قدیمی اجرا میشه نیازی به نصب دوتا ویندوز روی سیستم خودتون ندارید خیلی راحت میتونید تحت ویندوز Xp هم اونو اجرا کنید واسه این کار مراحل زیر را انجام بدید : 1- روی فایل اجرائی برنامه مورد نظر یا همون فایل ) INSTALLیا SETUP یا....) کلیک راست کنید و گزینه Properties رو انتخاب کنید 2- حالا گزینه Compatibility رو انتخاب کنید و در گزینه های به نمایش درآمده قسمت Run this program in compatibility mode for را فعال کنید (با گذاشتن یه تیک کنارش)و بعد در پنجره پائین هر نوع ویندوز که مورد نظرتون هست رو انتخاب کنید و در آخر Apply کنید
موفق باشید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 7:52 توسط محمد .ا
|
|
||