|
|
|
|
|
از امروز در خدمت شما هستم
راستش از آخرین آپ خیلی گذشته از همه شما دوستان عزیز که سال گذشته منو همراهی کردید متشکرم و همینطور دوستای عزیزی که جدیدآ به جمع ما پیوستند برای اولین گام یه مطلب ادبی زیبا از خانم سیمین بهبانی رو مجددا انتخاب کردم هر چند تکراری هست ولی من که خیلی خوشم میاد و دیگه اینکه اول کار با یاد دوست شروع کرده باشم
خوابی دیدم.... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود. و درباره اش از خدا سئوال کردم : خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سخترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت نمِفهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی. خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:4 توسط محمد .ا
|
|
||