|
|
|
|
|
دلتنگم و از گفته ام افسوس بارد
حیرانم و از دیده ام اندوه ریزد بیتابم و تاب پریشانی ندارم خاموشم و از سینه ام فریاد خیزد --------------------------------------- در ظاهر آرام من طوفانی بر پا است در خنده من گریه تلخی نشسته است من در حصار بخت بد فرجام اسیرم از چارسو بر من در امید بسته است ------------------------------------------ روزی من و او همرهان شاد بودیم آوای ما هر سو طنین انداز میشد تا دست او در دست عشق آلود من بود درهای شادی بر رخ ما باز میشد --------------------------------------- در کوره راه زندگی گم کردم او را در خود نمیبینم توان جستجوئی میخوانم او را با صدائی ضجه آلود اما جوابی بر نمیخیزد ز سوئی او شمع گرم و روشن شبهای من بود یک لحظه غافل ماندم و آن شمع افسرد من زنده بودم زنده عشقی خدائی بی او چه سود از زندگی چون عشق من مرد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:0 توسط محمد .ا
|
|
||