|
|
|
|
|
دیدی که بهار بی تو سرد است پاییز تر از خزان زرد است
آن شب دل من شکسته تر شد دیگر همه چیز رنگ درد است دیگر همه جا سکوت دلگیر دست و دل من اسیر زنجیر ای روح پر از ترانه من خاموش ترین بهانه راگیر دیگر نروم به سوی مستی حظی نبرم ز می پرستی ای آن که نداری خبر از من سرچشمه ی هر غمم تو هستی دیگر به بهار خنده ام نیست باران صفا دهنده ام نیست ای آن که دلم اسیر عشقت بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟ شعرم همگی سرود درد است گفتم که بهار بی تو سرداست گفتم که بهار بی تو دیگر پاییز تر از خزان زرد است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 17:25 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
در اين بيغوله، رد پايي از ياران نمييابي در دو روز عمر كوته؛ سخت جاني كرده ام بعد از اين بر چرخ بازيگر ؛اميدم نيست نيست من نه هرگز؛ شكوهاي از روزگاران كردهام من كه با اين برگريزان ،روز و شب سركردهام پشت سر ،پلها شكسته پيش رو ،نقش سرابي مهرباني كيميا شد؛ مردمي ديريـست مرده ميروم ،دلمردگيها را ز سر بيــــرون كنم در دو روز عمر خود بسيار هرمان ديدهام سر دهد در گوش جانم، موي همرنگ شبانم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 15:42 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم
از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم شايد خدا خواست كه اینگونه بميرم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:32 توسط محمد .ا
|
|
||