|
|
|
|
|
همه روزه روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
بخدا که هیچکس را ثمر آنقدر نباشد که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:30 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
اي كاش بغض پا داشت و به اراده و آساني از گلوي سوخته ام بيرون مي آمد و اي كاش نمي خزيد تا بگزد ذره ذره ي وجودم را ، تا اينكه نگيرد نفسم را ، تا اينكه به مرگ تدريجي محكومم نكند و اي كاش چشم شاهراهي داشت براي باريدن ، نه اينكه آب انباري براي تلنبار . خوشا ابر كه هنگام گريستن بسا كسا غرق در سرورند و خوشا باران كه سينه زمين با آغوش باز او را پذيراست . اما اشك من نمي تواند سيل آسا ببارد چرا كه بايد از كوره راه چشم بگذرد و صورتم فراخي زمين را ندارد تا پهناي اشكم را تحمل كند. و خوشا رعد كه مي غرد و گوش فلك را كر مي كند ، بدون شكوه اي از او و خوشا برق كه تازيانه مي زند بي محابا . اما من مدت هاست به دنبال آغوشي براي گريستن ، دستي براي نوازش و شانه اي براي تكيه ام .اما دريغا كه در اين ديار غريبه اي بيش نيستم . مردمان اين ديار مرا نگاهي مي كنند گويا خوابگردي را مي نگرند كه روي آب راه مي رود و يا مرده اي متحركم مي انگارند كه از صبحگاه تا شامگاه در ديارشان پرسه مي زند ! خداوندا! از اين ديار خسته ام، بپذير مرا يا اينكه تو هم مثال مردمان اين ديار مرا در نمي يابي؟ بپذير مرا ! دلم تنگ است براي خانه !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:44 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم تنگ است دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد نه ديداري،نه بيداري ، نه دستي از سر ياري مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري. آشفته بازاري كه در آن سوداي عقل است و دل را راهي به آن نيست.اگر با دل وارد آن شوي به سر بيرونت كنند كه اينجا بازار عاقلان است و آشفتگان را در آن راهي نيست.اي كاش روي اين فرش خاكي جايي براي عرضه دل هاي عاشقان بود و اي كاش عاقلان را راهي به دل. مهتاب نيز نور خود را از اين سيه گليمان دل باخته دريغ مي دارد؛اگرچه اين قوم را به مهتاب حاجت نيست.آنچنان آتشي در دل دارند كه تمام وجودشان را روشن مي كند. هوايي داغ تمام وجودشان را گداخته و از نور سرد و تحقير آميز مهتاب بي نياز كرده؛ سوختنشان را صاحبان بازار آشفته نمي بينند. اي كاش عاقلان را راهي به دل بود و اي كاش سحرگاهان به جاي گفتن نماز صبح به نواي دل شب بيداران بي نماز گوش فرا مي دادند. « و اي كاش عاقلان را راهي به دل بود.» |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:33 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
آتشی بود و فسرد رشته ای بود و گسست دل چو از بند تو رست جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخۀ بی برگی
لیک دیدم که توبر چهرۀ امیدم خندۀ مرگی وه چه شیرین است بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود پای کوبیدن وه چه شیرین است از تو ای بوسۀ سوزندۀ مرگ آور چشم پوشیدن وه چه شیرین است از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن در به روی غم دل بستن که بهشت اینجاست تو همان به که نیندیشی به من و درد روان سوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:44 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
غريبه چقدر آشنا بوديم ديروز را مي گويم که صدايت کردم و تو با جان و دل به سويم پرواز کردی تا مرهمي باشي بر قلب خسته من غريبه يادت هست ؟! آنروز پشت پنجره را مي گويم آنروز که برايم غريبه اي بودی ، ولي نگاهت چه آشنا بود ولي امروز اگر چه آشنائي ، ولي نگاهت غريبه است و من و قلب خسته من تو را فراموش نخواهيم کرد آنروز را گفتي تو همه دنيای مني آه که چه دنيايت را کوچک کردي تو قلبت قلبم را شکست و من امروز بدون قلب در مقابله با فردا چه کنم؟ و توای الهه بي مهری تو بمان با آرزوهای کوچکي که بزرگشان کردي و من هم مي مانم با روياهائي که تو برايم ساختيشان تلخ و شيرين هر چه بود بدان که من با آنها دنيای تازه ای خواهم ساخت بد یا خوب.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:48 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
زبانم را نمیفهمی٬ نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بیخبر ماندی و آهم را نمیبینی سخنها خفته در چشمم ٬ نگاهم صد زبان دارد سیه چشما مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟ سیه مژگان من موی سپیدم را نگاهی کن سپید اندام من روز سیاهم را نمیبینی؟ پریشانم ٬ دل مرگ آشیانم را نمیجوئی پشیمانم٬ نگاه عذر خواهم را نمیبینی؟ گناهم چیست جز عشق تو؟روی از من چه میپوشی؟ مگر ای ماه٬ چشم بیگناهم را نمیبینی؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:53 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو آن ابری که بارانی نداری من آن خاکم که سرتاسر کویرم تو آن باغی که در کام خزان است منم آ ن باغبانی که باید رخت بربندد از این باغ دلم اینجاست اما ناگزیرم -------- منم برق شهاب تندپرواز که میخندم ولی باید بمیرم فسونگر! فرو شوی عشق دیرین را ز دفتر مرا در کام تنهائی رها کن برو با یار دیگر مرا بگذار و بگذر ------------- مخوان بیهوده بر من قصه عشق که ما این نامه را خواندیم و بستیم برو ٬ زین را برگشتن محال است که ما در پشت سر پل را شکستیم تو ای عشقت به جانم سایه گستر دگر آن قصه های عاشقی را بیاد من میاور مرا بگذار و بگذر ------- گلی دیگر نمیروید از این دشت که باغ عشق دیریست شوره زار است گل اشکی که در چشم منو توست گلی پژمرده بر سنگ مزاریست در این دیدار دیگر پیام دستها نیست به لبها بوسه پژمرد طلوع خنده ها رفت شکوه عشق ما مرد به شوق انتظارت دگر یک لحظه چشمم نیست بر در که من جسمم سراپای که من سنگم سراسر من و تنهائی خویش تو و یاران بهتر مرا بگذار و بگذر مرا بگذار و بگذر
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:50 توسط محمد .ا
|
|
||