تبليغاتX
راه اندیشه
آموزشی اجتماعی
برو ای غنچه بر باد رفته

برو ای قصه  از یاد رفته

تو خورشید غروبی٬ مانده از نور

گل سرخی ٬ ولیکن رسته بر گور

خدای عشق بر بالت نوشته

که : دیگر نیست عرشی این فرشته

تو پنداری همان قوی سپیدی

که در دریای روحم آرمیدی

برانی تا به دریا باز گردی

نمیدانی که با دریا چه کردی

تو قوئی لیک آن دریا کویر است

پشیمانی٬  ولی بسیار دیر است

برو دفتر به مرگ عشق بستم

تو را همچون عروسکها شکستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:34  توسط محمد .ا  | 

عید غدیر بر همگان مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:17  توسط محمد .ا  | 

دلتان زنده به عشق .

دستتان پر ز غزل خوانی ماه

چه کسی بود که گفت :

دل من غمگین است ؟

خانه دوست  ، همین نزدکیست

پشت آن دریاچه

زیر نور خورشید

غصه ها را می خرند آنجا

به بهای یک لبخند .

هدیه شان شاخه گلی ،

نی لبک را بردار و بیا ،

کلبه کوچک دوست ؛

به محبت باز است

منتظر می مانم

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:44  توسط محمد .ا  | 

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت

عاقبت این چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

شادمانی بود و من بودم تو بودی و عشق بود

عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گذاشت

نغمه هامان در گلو بشکست و شادی ها گریخت

مرغ رنگین بال عشق ما ره صحرا گرفت

بوسه های آتشین بر روی لبهامان فسرد

آشنائی های ما رنگ جدائیها گرفت

مرغ بخت امد به بام خانه ام اما پرید

دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت

داستان چشم گریان مرا از شب بپرس

ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت

جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت

عشق را از ما گرفت اما چه نا زیبا گرفت

از فریب روزگار ایمن مشو کاین بلهوس

بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:27  توسط محمد .ا  | 

 

پر كن پياله را!

 

كاين آب آتشين

 

ديري است ره به حال خرابم نمي برد !

 

اين جامها كه در پي هم مي شود تهي

 

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

 

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

 

من با سمند سركش و جادويي شراب

 

تا بيكران عالم پندار رفته ام .

 

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم

 

تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي

 

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا

 

تا شهر يادها

 

ديگر شراب هم

 

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

 

هان اي عقاب عشق !

 

از اوج قله هاي مه آلود دور دست

 

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

 

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد !

 

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

 

در راه زندگي

 

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي

 

با اين كه ناله مي كشم از دل كه :آب .....آب......!

 

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:8  توسط محمد .ا  |