تبليغاتX
راه اندیشه
آموزشی اجتماعی

 

پر كن پياله را!

 

كاين آب آتشين

 

ديري است ره به حال خرابم نمي برد !

 

اين جامها كه در پي هم مي شود تهي

 

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

 

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

 

من با سمند سركش و جادويي شراب

 

تا بيكران عالم پندار رفته ام .

 

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم

 

تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي

 

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا

 

تا شهر يادها

 

ديگر شراب هم

 

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

 

هان اي عقاب عشق !

 

از اوج قله هاي مه آلود دور دست

 

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

 

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد !

 

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

 

در راه زندگي

 

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي

 

با اين كه ناله مي كشم از دل كه :آب .....آب......!

 

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:8  توسط محمد .ا  |