|
|
|
|
|
برو ای غنچه بر باد رفته
برو ای قصه از یاد رفته تو خورشید غروبی٬ مانده از نور گل سرخی ٬ ولیکن رسته بر گور خدای عشق بر بالت نوشته که : دیگر نیست عرشی این فرشته تو پنداری همان قوی سپیدی که در دریای روحم آرمیدی برانی تا به دریا باز گردی نمیدانی که با دریا چه کردی تو قوئی لیک آن دریا کویر است پشیمانی٬ ولی بسیار دیر است برو دفتر به مرگ عشق بستم تو را همچون عروسکها شکستم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:34 توسط محمد .ا
|
|
||