|
|
|
|
|
تو آن ابری که بارانی نداری من آن خاکم که سرتاسر کویرم تو آن باغی که در کام خزان است منم آ ن باغبانی که باید رخت بربندد از این باغ دلم اینجاست اما ناگزیرم -------- منم برق شهاب تندپرواز که میخندم ولی باید بمیرم فسونگر! فرو شوی عشق دیرین را ز دفتر مرا در کام تنهائی رها کن برو با یار دیگر مرا بگذار و بگذر ------------- مخوان بیهوده بر من قصه عشق که ما این نامه را خواندیم و بستیم برو ٬ زین را برگشتن محال است که ما در پشت سر پل را شکستیم تو ای عشقت به جانم سایه گستر دگر آن قصه های عاشقی را بیاد من میاور مرا بگذار و بگذر ------- گلی دیگر نمیروید از این دشت که باغ عشق دیریست شوره زار است گل اشکی که در چشم منو توست گلی پژمرده بر سنگ مزاریست در این دیدار دیگر پیام دستها نیست به لبها بوسه پژمرد طلوع خنده ها رفت شکوه عشق ما مرد به شوق انتظارت دگر یک لحظه چشمم نیست بر در که من جسمم سراپای که من سنگم سراسر من و تنهائی خویش تو و یاران بهتر مرا بگذار و بگذر مرا بگذار و بگذر
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:50 توسط محمد .ا
|
|
||