|
|
|
|
|
غريبه چقدر آشنا بوديم ديروز را مي گويم که صدايت کردم و تو با جان و دل به سويم پرواز کردی تا مرهمي باشي بر قلب خسته من غريبه يادت هست ؟! آنروز پشت پنجره را مي گويم آنروز که برايم غريبه اي بودی ، ولي نگاهت چه آشنا بود ولي امروز اگر چه آشنائي ، ولي نگاهت غريبه است و من و قلب خسته من تو را فراموش نخواهيم کرد آنروز را گفتي تو همه دنيای مني آه که چه دنيايت را کوچک کردي تو قلبت قلبم را شکست و من امروز بدون قلب در مقابله با فردا چه کنم؟ و توای الهه بي مهری تو بمان با آرزوهای کوچکي که بزرگشان کردي و من هم مي مانم با روياهائي که تو برايم ساختيشان تلخ و شيرين هر چه بود بدان که من با آنها دنيای تازه ای خواهم ساخت بد یا خوب.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:48 توسط محمد .ا
|
|
||