تبليغاتX
راه اندیشه
آموزشی اجتماعی

دلم تنگ است

دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد

نه ديداري،نه بيداري ، نه دستي از سر ياري

مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري.

 

آشفته بازاري كه در آن سوداي عقل است و دل را راهي به آن نيست.اگر با دل وارد آن شوي به سر بيرونت كنند كه اينجا بازار عاقلان است و آشفتگان را در آن راهي نيست.اي كاش روي اين فرش خاكي جايي براي عرضه دل هاي عاشقان بود و اي كاش عاقلان را راهي به دل.

مهتاب نيز نور خود را از اين سيه گليمان دل باخته دريغ مي دارد؛اگرچه اين قوم را به مهتاب حاجت نيست.آنچنان آتشي در دل دارند كه تمام وجودشان را روشن مي كند. هوايي داغ تمام وجودشان را گداخته و از نور سرد و تحقير آميز مهتاب بي نياز كرده؛ سوختنشان را صاحبان بازار آشفته نمي بينند.

اي كاش عاقلان را راهي به دل بود و اي كاش سحرگاهان به جاي گفتن نماز صبح به نواي دل شب بيداران بي نماز گوش فرا مي دادند.

« و اي كاش عاقلان را راهي به دل بود.»

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:33  توسط محمد .ا  |