|
|
|
|
|
اي كاش بغض پا داشت و به اراده و آساني از گلوي سوخته ام بيرون مي آمد و اي كاش نمي خزيد تا بگزد ذره ذره ي وجودم را ، تا اينكه نگيرد نفسم را ، تا اينكه به مرگ تدريجي محكومم نكند و اي كاش چشم شاهراهي داشت براي باريدن ، نه اينكه آب انباري براي تلنبار . خوشا ابر كه هنگام گريستن بسا كسا غرق در سرورند و خوشا باران كه سينه زمين با آغوش باز او را پذيراست . اما اشك من نمي تواند سيل آسا ببارد چرا كه بايد از كوره راه چشم بگذرد و صورتم فراخي زمين را ندارد تا پهناي اشكم را تحمل كند. و خوشا رعد كه مي غرد و گوش فلك را كر مي كند ، بدون شكوه اي از او و خوشا برق كه تازيانه مي زند بي محابا . اما من مدت هاست به دنبال آغوشي براي گريستن ، دستي براي نوازش و شانه اي براي تكيه ام .اما دريغا كه در اين ديار غريبه اي بيش نيستم . مردمان اين ديار مرا نگاهي مي كنند گويا خوابگردي را مي نگرند كه روي آب راه مي رود و يا مرده اي متحركم مي انگارند كه از صبحگاه تا شامگاه در ديارشان پرسه مي زند ! خداوندا! از اين ديار خسته ام، بپذير مرا يا اينكه تو هم مثال مردمان اين ديار مرا در نمي يابي؟ بپذير مرا ! دلم تنگ است براي خانه !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:44 توسط محمد .ا
|
|
||